.

از اون درشکه بیا پایین.

می‌دونی؟ طوری نیست اگه یه روزایی نتونی از تختت بیای بیرون‌. اگه نتونی لب‌تاپو روشن کنی. اگه نتونی چیزی بخونی و ببینی. اگه با مامان دعوات بشه. اگه حال نداشته باشی واسه خودت بنویسی. اگه حتی حال نداشته باشی به خودت فکر کنی. طوری نیست اگه جونت تموم بشه. اگه تنها درکی که از خودت داری تهوع باشه. اگه نتونی هیچ حضوری داشته باشی. هیچ درکی از اینجا و اکنون. اگه جواب همه‌ی صداهای درون و بیرونت رو با حال ندارم بدی. اگه مامان غصه بخوره و تو غصه غصه خوردنشو نخوری. اگه نتونی به ایمان مشاوره بدی واسه درس خوندن. اگه نتونی مراقب بچه‌ی خیلی شیطون توی مهمونی بشی. اگه غصه بچه‌ی اوتیسمی توی مهمونی رو نخوری. اگه خیلی نفهمی عزیز چی داره میگه و داری چی جوابشو میدی. اگه غصه نداشته باشی و عصبانی هم نباشی و هیچی اصن. طوری نیست اگه یه روزایی هیچی نباشی. هیچ حسی نداشته باشی. هیچ جونی. لازم نیست تقصیر کسی باشه‌. لازم نیست شلوغ بازی دراری. لازم نیست شبش تا صبح نخوابی و خودت رو عذاب بدی‌. لازم نیست همیشه همیشه همیشه سر دربیاری چه اتفاقی داره می‌افته درونت. لازم نیست انقدر خودتو جدی بگیری‌. لازم نیست همه چیز سرشار باشه. لازم نیست همه لحظه‌ها پر از معنا باشن. لازم نیست نور بخوری و آشتی بدهی و آشنا کنی و سر هر دیواری میخکی بکاری و کور رو بگویی که چه تماشا دارد باغ و هرچه دشنام از لب‌ها برچینی و پای هرپنجره‌ای شعری بنشانی دیگه چی می‌گفت سهراب؟ نمی‌دونم. دست از سرم بردار. تو هم اندازه همه طفلک و آسیب‌پذیر و کوری. تو هم اندازه بقیه مورد هجوم کثافت و سیاهی‌ای‌. تو هم اندازه بقیه مراقبت‌لازمی. دست از سرم بردار. پاشو بالا بیار. لازم نیست دنبال ضد تهوع بگردی.

۰۹ فروردين ۰۳ ، ۰۲:۴۶ ۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
The Selenophile

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تر شد‌.

می‌دونم این‌که یه ماه پیش توی جمعی یادم رفته به یکی تبریک بگم اون‌قدر عذاب وجدان نمیاره که گریه کنم. می‌دونم مامان داره حرفای معمولی با خاله می‌زنه پشت تلفن. می‌دونم همه تو بچگی بعضی عروسکاشونو گم کرده‌ان. می‌دونم همه مامان بزرگا سر و کارشون به بیمارستان می‌افته. می‌دونم اون بچه‌‌ای که تو زباله‌ها می‌گشت دیدن راه رفتن بچه‌ها رو کنار مامانشون با یه عالمه خرید تاب می‌آره. می‌دونم خاله دیگه تنهاییو بلد شده. می‌دونم همه نوزادا شیر می‌شکنه تو گلوشون و طوری نمی‌شه. می‌دونم همه باباها یه‌وقتایی حس می‌کنن بچه‌شون جدی‌شون نمی‌گیره. می‌دونم آدما از پس خودشون برمیان. می‌دونم. می‌دونم این‌جور چیزا طبیعین. می‌دونم آدم وسط مترو از خالی نگاه آدما و فکر کردن به تنهایی‌شون گریه‌اش نمی‌گیره‌‌. می‌دونم آدمایی که از دور به‌نظر تنها و غمگینن از نزدیک شور و نور زندگی دارن. می‌دونم مامانایی که بچه‌هاشونو نیشگون می‌گیرن بیشتر از من دوسشون دارن. می‌دونم بالخره یکی واسه آدمایی که سرفه‌های خشک می‌کنن دمنوش درست می‌کنه. می‌دونم عشق نمرده. میدونم ولی یه وقتایی پوستم نازک میشه. موقتا، کرگدن نیستم. دیدن هرچیز خالی از مهری رو نمی‌تونم تاب بیارم. نمیتونم ببینم زخم روی جون کسی بوسیده نمیشه. خشمم رو از استادی که نمره داده و در رفته نمیتونم تاب بیارم. هیچ شکلی از خشونت رو نمی‌تونم تاب بیارم. نمیتونم چیزی جز کتاب کودک بخونم. نمیتونم با آدم بزرگا سر و کله بزنم. بچه میشم. مچاله میشم. میخوام بغل گرفته بشم. میخوام اشکالی نداشته باشه هرچقدر خواستم گریه کنم. میخوام قوی نباشم. نمیتونم باشم. نمی‌تونم عبور کنم. گیر می‌کنم تو لحظه‌ها. تو کلمه‌ها‌. یه‌وقتایی پوستم نازک میشه. نه که هرچه تبر بزنی مرا، که ناخن بکشی روی پوستم، نه که جوانه، زخم میشه. خون میاد‌. میسوزه‌‌. میسوزه‌. میسوزه‌.

 

۱۸ بهمن ۰۲ ، ۰۰:۴۰ ۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
The Selenophile

برای بار نمی‌دونم چندم.

یک کلام به خورشید مانده است

یک لحظه به خداوند.

 

پرده می‌افتد

باد واژه‌ها را می‌بَرَد با خود

سیبْ، مانده بر شاخه

خواب می‌بیند

ــ رنگ می‌لرزد ــ

درد دور و نزدیک است

داد می‌زند از کودکی‌هایم

خوابی کوچک و تاریک و سایه‌چشم:

ــ باید آن‌جا را به این‌جا آوَرَم

 

یک درِ بسته ماه را خواهد گشود

یک شکافِ ساده خوابِ این شعر را

به‌آرامی پاره خواهد کرد

بودنم را با واژه‌های «سیب» و «خاک» و «آسمان»

شست‌وشو خواهد داد.

 

من به ترس ایمان دارم

به خون و واژه‌های نزدیکِ قلب

حقیقت شاخه‌ای‌ست

که گنجشکی روی آن می‌نشیند

و وقتی که نزدیکش می‌شوم

می‌پَرَد از روی آن

حقیقت شاخه و گنجشک و واژه است

من دروغی کوچکم

با چشم و نگاه و حس کردنم

دروغی که از ترس حقیقت را حقیقت می‌شمارد.

 

روزی امروز خواهد بود

همین‌جا جمع خواهیم شد

یک حریقِ کوچک از خاک و خورشید و خدا

روی واژۀ «دوست‌داشتن» خواهد فتاد

و آتش فاصله را از زمان خواهد ربود

 

من منم را به آتش خواهم کشید

که یک کلام به خورشید بماند

که یک لحظه

به خداوند.      

14 / 2 / 1373

 

۲۷ مرداد ۰۲ ، ۱۹:۰۳ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
The Selenophile

بیا پاییز کن.

یکی دو روزه نمی‌تونم پیامام رو باز کنم. از یکی دونفر عذرخواستم و گفته‌ام منتظر فرصتیم که بتونم خوب جواب بدم و از بعضی هنوز عذر نخواسته‌ام. صبحا از وقتی بیدار میشم تا اولین لحظه‌ای که آنلاین می‌شم حالم خوبه. بعد انگار یه‌چیزی توم می‌افته. گم میشه. نمی‌دونم کلمه درستش چیه ولی بعدش دیگه حالم اندازه قبل خوب نیست، اگه بد نباشه. حس می‌کنم دارم فرسوده میشم. نمی‌خوام هیچ حس بدی به هیچ کس بدم. حالم بد نیست ولی خوب هم نیست. حس می‌کنم کم زنده ام. امروز پروفایل کسی رو چندبار نگاه کردم. باورم نمی‌شد ذهنم داره اهمیتی به موجودیتش میده. انگار با خودم خوب نیستم. انگار با خودم قهرم.کم‌حوصله‌ام. دلم نمیخواد خودم رو برای کسی توضیح بدم. دلم نمبخواد از خودم با آدما حرف بزنم. دلم نمیخواد توی کانالم چیزی بنویسم. دوباره به اون احساس تنهایی‌ای دچارم که یه وقتایی خودم رو ملزم می‌کنم به حس کردنش. فک کنم دارم این‌جا می‌نویسم که به قول آوا حس کنم نامرئی‌ نیستم. دلم نمی‌خواد به شنیده/ خونده شدن نیاز داشته باشم برای این. دلم میخواد کسی حالمو نپرسه. کسی بهم فک نکنه. کسی باهام حرف نزنه. یه وقتایی اینطوری میشم. یه وقتایی که نمیدونم چی میشه. دلم می‌خواد مامان اینا بی من برن مسافرت. بعد من گوشیم رو بذارم روی ایرپلن‌مود و بعد این‌که انقدر پاییز بمرانیو گوش دادم که دیگه نتونستم یه بار دیگه هم پلی‌اش کنم پاشم و ببینم خودم چشه. خودم می‌خواد چه‌کار کنه. انگار صدای خودمو گم‌کردم. می‌دونی چی میگم؟

۰۸ مرداد ۰۲ ، ۲۳:۱۰ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
The Selenophile

در کوچه باد می‌آید.

آدم یقه‌ی کیو بگیره؟ آدم به‌خاطر احساس خفگی‌ای که تو حد فاصل دست‌شویی تا اتاق بهش دست می‌ده، بعد از مسواک زدن و آماده شدن برای تموم کردن روزی که توش هیچ اتفاق تلخ و بدی نیفتاده، یقه کیو بگیره؟ تقصیر کیه؟ تقصیر کیه که آدم دستشو تکیه می‌ده به دیوار اتاق و حس می‌کنه همه‌ی همه‌ی مناسباتی که مشغول تجربه‌شونه، فقط ادای اون مناسباتن برای ارضای تمایلات نمایش‌خواهانه ی طرفین؟ تقصیر کیه که آدم می‌خواد خفه بشه؟ می‌خواد از فرضِ شوی توخالی بودن تجربه‌ها خفه بشه؟ می‌خواد از فرض بی‌معنا، بی‌عمق بودن اتفاقا خفه بشه؟ تقصیر کیه؟ که تن آدم روی دیوار اتاقش سر می‌خوره، سر آدم بین دست و زانوش پناه می‌گیره و همه‌ی حضورش اشک میشه؟ که قلب آدم میاد توی گلوش و همون‌جا می‌تپه، و در حالی‌که  از ادا و اطوار و ادعای هر جمله و کلمه‌ای بیزاره، می‌خواد چیزی رو که نمی‌دونه چیه به کسی که نمی‌دونه کیه بگه‌، با اضطرار؟ که همزمانی که می‌خواد از تن خودش هم فرار کنه می‌خواد به کسی پناه ببره؟ بهم بگو. بهم بگو تقصیر این لحظه‌هایی که هیچ‌چیز، هیچ‌چیز، هیچ‌چیز آدم‌رو از هجوم خالیِ اطراف نمی‌رهانه، گردن کیه؟ بگو کی آدمو از خفگی نجات میده؟ نه. اول بگو کی می‌فهمه؟ کی می‌بینه؟

۲۶ اسفند ۰۱ ، ۰۰:۴۳ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
The Selenophile

و بگو با من. بگو با من. که می‌شنود؟

خسته.

نشسته‌ام توی سالن‌مطالعه و دارم تمام توانم رو جمع می‌کنم که بتونم درس بخونم. همه‌ی کاری که قراره بکنم سعی برای فهمیدن الگوریتم مسئله کوله پشتیه. همه ی اتفاقی که قراره بیفته اینه که ارزشمند‌ترین مجموعه ممکن از آبجکت‌هارو از مجموعه‌ی آبجکت‌هامون برداریم و بذاریم توی کوله‌مون در حالی‌که حواسمون هست وزن‌ آبجکت‌های انتخاب شده از حداکثر وزنی که کوله می‌تونه تحمل کنه بیشتر نشه. نمی‌تونم حواسم رو جمع کنم. حواسم کجاست؟ نمی‌دونم. دیشب در حالی‌که برای بار هزارم داشتیم به شوخی مسخره‌ی دخترا خیلی ناز هستن می‌خندیدیم تو اتاق نشستم روی تخت و گفتم چقدر خسته‌ام. بعد سرمو گذاشتم روی زانوهام و گریه کردم، بی‌اراده و درلحظه. بعد توضیح دادم که ویروسِ گشودگی مجراهای اشکی گرفته‌م و اتفاق دیگه‌ای نیفتاده. تا دیشب هیچ‌وقت توی اون جمع تو چنین وضعیتی قرار نگرفته بودم، وضعیتی که توش نتونم خودم رو جمع کنم و لبخند بزنم. بهرحال راستش اینه که در جهانِ واقع، در واقعیت، واقعا هیچ اتفاقی نیفتاده. راستش اینه که من نمی‌دونم چی شده‌م و حالم از گفتن این حرف‌ها به هم می‌خوره. حالم از موندن در وضعیت یک خموده‌ی غمینِ آشفته بودن به‌هم می‌خوره. دلم می‌خواد گم‌وگور بشم. دلم می‌خواد برای شب یلدا که همه برمی‌گردن خونه من برم به یک جای پرت دور افتاده که هیچ‌کسِ هیچ‌کس منو اون‌جا نمی‌شناسه. من بودن و تنهایی‌م رو از یاد برده‌ بودم. من از بودن و تنهایی‌م به تصویر آن شکوه‌پاره پاسخ پناه برده بودم. حالا دلم می‌خواد خودمو بردارم و برم. از همه‌جا برم. از قرائت‌خونه. از دانشکده. از دانشگاه‌. از خوابگاه. از خونه‌مون. از اتاق خودم. از تهران‌. دلم می‌خواد بتونم برم از همه‌جا. دلم می‌خواد برم از همه‌جا. بعد یا هیچ‌وقت برنمی‌گردم و یا با دغدغه‌های بزرگ‌سالانه برمی‌گردم. با تکلیف روشن با هستی و با جهان. با قلبی که خودشو تقدیمِ فایده‌گرایی کرده و می‌تونه مسئله‌ی کوله پشتی رو حل کنه. با ذهنی که دیگه با اضافه‌کاری خودش رو عذاب نمی‌ده و "بلده زندگی کنه".

۲۰ آذر ۰۱ ، ۱۶:۴۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
The Selenophile

بوی تاج کاغذی‌ام.

واقعیت؟داشت می‌گفت:«اگه قرار باشه سوالی از خدا پرسیده بشه، اولین سوال اینه که ذره بنیادین چیه. در واقع ذره بنیادین اصلا وجود داره؟» وویسش هنوز به آخر نرسیده بود که مامان بیدارم کرد. از اون خواب این رو هم یادم میاد که راجع به «صورت گرایی» یه چیزی پرسیده بودم. از وقتی بیدار شدم سرچ می‌کنم ببینم چین این‌ها. نمی‌فهمم دقیقا. نمی‌دونم آدم چرا باید خواب کلمه‌هایی رو ببینه که تو بیداری نمی‌فهمه چین. حتی نمی‌دونم چقدر معنا داره جمله‌هایی که توی ذهنم موندن. 

این روزا به این فکر می‌کنم که منِ مجازی که خلق کرده‌م چه مشخصه‌هایی داره. این رو فهمیدم که منِ مجازی، روشن تره از خودم. رها تره. پذیرا تره. انگار وضوح بال تمام کبوتران جهان توی سینه‌شه. خب، معنیش اینه که دلم می‌خواد اینطوری باشم. ولی نیستم و کی می‌دونه کدوم واقعی تره؟ اینی که هستم یا اونی که دلم میخواد باشم؟ می‌دونی؟ خوبیِ داشتن ادعای درگیری‌های فلسفی اینه که میشه باشون هر کثافتی رو توجیه کرد. میشه صورتِ قضیه رو عوض کرد، پاک کرد. میشه فرو رفت و پیش نرفت. تو پرودگار جهان انتزاعی منفک از واقعیتت میشی. تو خدای خودت میشی. ازم نپرس واقعیت چیه. یا خدا کیه. من نمی‌دونم واقعیت چیه ولی می‌دونم این مسخره‌بازی من هم واقعی نیست. نمی‌دونم. یه چیزی، یه چیزی که نمی‌دونم چیه داره حالمو به هم می‌زنه. از همه چیز. از هر چیزی که چشماشو روی شدتِ رنجِ «موجود» در جهان می‌بنده. از هرچیزی که تورو توی کاخِ حقیر دغدغه‌های متعالیت نگه می‌داره. اصلا می‌دونی؟ دیروز که داشتم درباره ایده بودن در خود و بودن برای خود سارتر می‌خوندم و نمی‌فهمیدم، اون عکس کاوه میومد جلوی چشمام. اونی که نشسته و پلیور تنشه و سر آستیناش رو تا زده و داره نگاه می‌کنه به دوربین. اون نگاه نفس منو بند میاره.

 من، فقط، معنای این بازیو گم کرده‌م. من خسته ام از کلمه و انتزاع و ناچارم بهش. ناگزیرم بهش. من فقط حس می‌کنم شدم شبیه باران وقتی با تبلتش بازی می‌کرد و توی بازی پریده بود توی اقیانوس و در جواب این سوال که تا کی میتونی نفست رو زیر آب حبس کنی بهم گفت تا هر وقت دوست داشته باشم...

ادامه مطلب...
۰۸ شهریور ۰۱ ، ۱۳:۵۴ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
The Selenophile

صدای کاهش مقیاس.

می‌گفت هرچی بخونی، حجم نخونده‌ها دست نمی‌خوره. هرچی ببینی، در مقیاس اونچه که ندیدی، هیچه. هر چی بدونی، از بینهایتِ ندانسته‌هات کم نمی‌کنه.‌ خیلی ساده می‌گفت. چرا ذهنم انقدر مقاومت می‌کنه در برابر سادگی؟ هزار دور دور خودم چرخیدم و همونی رو فهمیدم که اونقدر ساده گفته بودش. نمی‌گفت نخون یا نبین. گمونم همه معنای حرفش این بود که ناتوانی‌ات رو بفهم. قرار بگیر. انقدر هراس نداشته باش از اون حجم بی‌نهایت هستی که بلدش نیستی. چون بی‌نهایته. چون هرکاری کنی باز اون‌ حجم بی‌نهایته. می‌گفت همینی که داری می‌خونی رو بفهم. همینی که داری می‌بینی رو ببین. می‌گفت هرکاری کنی تو مقیاس همه اونچه شدنی بوده هیچه. نمی‌تونی تمام چشم‌انداز‌های دنیارو بغل کنی. پس قرار بگیر. قرار بگیر و همین اندکی که دستات بهش می‌رسه رو لمس کن. لمس کن. لمس کن. نذار همینم از دستت بره.

نمی‌دونم این روزنه تازه گشوده‌شده چقدر دووم میاره. نمی‌دونم چقدر فرسوده‌م خودم رو این ماه‌ها. فقط می‌دونم دلم میخواد صدامو وصل کنم به صدای فروغ و بخونم :«خطوط را رها خواهم کرد/و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد/و از میان شکل های هندسی محدود/به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد/ من عریانم. عریانم. عریانم...»

 

۰۱ شهریور ۰۱ ، ۰۰:۲۲ ۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
The Selenophile

فرا می‌خواند و سرگردان رها می‌کند.

موهام پر از ماسه‌ست. توی گوشم آب رفته. همش حس می‌کنم دارم خودمو می‌سپرم به موج. مثل وقتی که بعد از دور خودت چرخیدن وایمیستی ولی سرت هنوز گیج می‌ره، تنم داره موج می‌ره! بوی چوب میاد. صلاح گل دوم لیورپولو می‌زنه. می‌شنوم: «بنازم». شادیِ بعد از گلِ خسته ای محسوب میشه. زخم روی پام می‌سوزه. دستام آفتاب‌سوخته شده‌ن. خسته نه، کوفته‌ام. نمی‌دونم چند ساعت توی دریا بودم امروز. دیوونه‌بازی بود. واقعا بود. یه پسر بچه لب ساحل بود. یه بچه واقعی. نور و شوق مجسم. با جیغ میخوند: «دریا دریا دریا! من با تمومِ دنیا! آرزو می‌کنم!» منتطر می‌شدم بقیه‌شو بخونه. منتظر بودم ببینم چی آرزو می‌کنه. اما هربار تا همین‌جا می‌خوند. تا اونجا که آرزو می‌کرد. با جیغ. همزمان که دستاشو می‌کوبید روی موجا. ترانه ادامه نداشت. اگه داشت مهم نبود.

خسته‌ ام. وسایلمو جمع نکردم. تنهام. چشمامو می‌بندم. می‌سوزن. جیغ نمی‌زنم. زمزمه هم نمی‌کنم. توی سرم صداست.‌ توی سرم، آرزو می‌کنم. آرزو می‌کنم. آرزو می‌کنم. من با تمومِ دنیا.

۰۸ مرداد ۰۱ ، ۲۲:۳۶ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
The Selenophile

ما فنا شدیم. هر یک به تنهایی.

رمان وولف همین حالا تموم شد. فردا برمی‌گردم خونه. اینجا خاموشی نزدیم تا سوپی که درست شده برای دوست یکی از بچه ها خنک بشه. دوستش داشتم. رمان رو. ولی اون صدایی که خودش رو پشت باقی صداها قایم می‌کنه ناراضیه و داره بهم می‌گه خیال و خلوت و شعر بس است مارال! شبیه زمزمه ‌ست صداش. یکی از بچه ها از شدتِ «خوب بودن» راننده اسنپ می‌گه. با ادا اطوارِ دخترونه خاصِ این گفتن. خوابم می‌آد. دیگه فمنیسم حوصله‌م رو سر می‌بره. تکه ای ازم به مهر ورزیدن تشنه‌است. تکه دیگه ای از اون تکه بیزاره. دلم از همه چیز به هم میخوره. دلم برای سوپ، برای اطوارِ خاصِ از «خوب بودن» گفتن، دلم برای ویرجینیا وولف، و برای خودم می‌سوزه. منصفانه نیست. منصفانه نیست که ما محتاجِ بخشیدنِ از خود باشیم. دلم برای خودم می‌سوزه. دلم برای تک تک دخترای این خوابگاه. کاش این صدای پشت صداها فریاد بشه. کاش صدای آلنی رو بشنوم که می‌گه تو هم‌اکنون برخواهی خواست و کاری خواهی کرد. می‌بینی؟ صدای آلنی رو می‌خوام. می‌فهمی؟ می‌فهمی؟ دلم برای خودم نسوزه؟

۲۶ خرداد ۰۱ ، ۰۳:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
The Selenophile