امروز ۲۳آذره. توی تخت دراز کشیدی و بهنظرت میاد رسوندن تمرین گیم تئوری هم کار زیادیایه واسه امروز، چه برسه به درس خوندن واسه کنکور. سه یا چهارمین چاییت رو میخوری و همزمان اون دوصفحهای که گلی نوشته رو برای بار نمیدونم چندم میخونی. صبح آرومیه. دیروز همین موقعا داشتی یه دعوای واقعی میکردی. این خشونتناپرهیزانهترین دعوای زندگیت به عنوان یک دوست بود. بعدش که تنها شدی، چایی ریختی و همزمان سعی کردی گریهات نگیره. بعد گریهات گرفت و گفتی باورم نمیشه. دیروزش، دیروزش که داشتی اون وویس چهار دقیقهای رو گوش میدادی از کسی که یه روزی تحت عنوان بزرگتر بهش اعتماد داشتی هم همینو گفتی. سعی کرده بودی گریهات نگیره. گریهات که تموم شده بود در جوابش گفته بودی حرفاش چقدر بیاعتبارن برات. خواسته بودی که شجاع باشی. ترسیده بودی. آدما وقتی احساس خطر میکنن خیلی ترسناک میشن. میتونن انگشت کنن توی زخمی که یه روزی خودت نشونشون دادیش. آدما وقتی احساس خطر میکنن خیلی چیزارو یادشون میره. خیلی چیزا که شاید دیگه هیچ وقت یادشون نیاد. دیشب تو خواب، یه فضای کهکشانی وجود داشت که وقتی خیلی روی موضوعی تمرکز میکردی واردش میشدی. بعد اونجا یک شکل جالبی از ادراک وجود داشت. یه جور نقشه سهبعدی از ماجرا میدیدی. توی یکیش که یادت مونده خروجیهای حاصل از انتخاب کردن فیچرای مختلفی از یه تصویر واحد شکل یه مارپیچ عمودی کنار هم بودن. یه صدایی بهت گفت از بین همهی اینها، که در واقع میشه گفت هر کدوم همون تصویر ولی از منظر خاصی ان، تو فقط این دوتارو دیدی. اون دوتا تصویری که من دیده بودم خیلی باهم فرق داشتن و گمونم به نظر صدا حق داشته بودم که گیج بشم و نفهمم کدوم واقعیت داشته. بهرحال صدا میگفت هردوش واقعیت داشته و هیچ کدوم همه واقعیت نبوده. واقعیت، اون ستون مارپیچی توی بینهایت فضا بود. خلاصه صبح خوب و آرومیه نسبت به دو روز گذشته. میخوای بری دماوند بشینی و از عموشلبی کتاب بخونی. میخوای جواب این دوصفحه رو حالاحالاها ندی و دیر نشه. میخوای یادت بره چجوری یکی دستشو تا آرنج وارد مغز و زندگیت کرده تحت عنوان درمان. میخوای بخوابی و وارد اون فضای بین ستارهای شی. کاش بخوابی و وارد اون فضای بین ستارهای شی.