میگم فکر نمیکنم هیچ وقت با کسی حرف بزنم در مورد اینکه چرا و چی شد. گمونم چون به کسی ربطی نداره. کف آشپزخونه دراز کشیدهم و نمیدونم چایی چندمم. بوی قرمهسبزی میآد. گازو خاموش کردم که صدای جوشیدنش قاطی صدای خوردن بارون به پنجره نشه. هوا ابره. نور کمه. کسی توی خونه نیست. شنیتسلر نوشته: "در حالیکه با نگاه از ماری میخواست نزدیکتر بیاید_"، سرم رو میذارم روی دستم. موهام خیسن. چاییم سرده. میخوام چشمامو ببندم و نگاهی رو تصور کنم که از کسی میخواد نزدیکتر بیاد. سعی میکنم اونجور کنم که که توی شاواسانا میگن. اونجور که با بازدم وزن خودتو میسپری به زمین. میخوام ذوب بشم و حس کنم دارم از شکم وارد زمین میشم. میخوام ذوب بشم و وزن و شکل نداشته باشم. میخوام صدا نداشته باشم. یهچیزی توی این رخوت هست. یه چیزی که میخوامش و بابت خواستنش حس بدی ندارم. بعد on the level رو قاطی صدای پشت پنجره میکنم. با دنیا کاری ندارم. با دنیا هیچ کاری ندارم. دنیا بهم اون مدالی که کوهن میگه رو بدهکاره نه؟ از دنیا طلبی ندارم. میخوام ذوب بشم و برم توی زمین. میخوام برم توی زمین، الان، اینجا، این گوشهی خونه، دیگه هیچ چیزی که این رو رخ میده رو نمیخوام.