.

۳ مطلب در آذر ۱۴۰۴ ثبت شده است

آستانه*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۶
The Selenophile

You said we have all day

می‌گم فکر نمی‌کنم هیچ وقت با کسی حرف بزنم در مورد این‌که چرا و چی شد. گمونم چون به کسی ربطی نداره. کف آشپزخونه دراز کشیده‌م و نمی‌دونم‌ چایی چندمم. بوی قرمه‌سبزی می‌آد. گازو خاموش کردم که صدای جوشیدنش قاطی صدای خوردن بارون به پنجره نشه. هوا ابره. نور کمه. کسی توی خونه نیست. شنیتسلر نوشته: "در حالی‌که با نگاه از ماری می‌خواست نزدیک‌تر بیاید_"، سرم‌ رو می‌ذارم روی دستم. موهام خیسن. چاییم سرده. می‌خوام چشمامو ببندم و نگاهی رو تصور کنم که از کسی می‌خواد نزدیک‌تر بیاد. سعی می‌کنم اون‌جور کنم که که توی شاواسانا می‌گن. اون‌جور که با بازدم وزن خودتو می‌سپری به زمین. می‌خوام ذوب بشم و حس کنم دارم از شکم وارد زمین می‌شم. می‌خوام ذوب بشم و وزن و شکل نداشته باشم. می‌خوام صدا نداشته باشم. یه‌چیزی توی این رخوت هست. یه چیزی که می‌خوامش و بابت خواستنش حس بدی ندارم. بعد on the level رو قاطی صدای پشت پنجره می‌کنم. با دنیا کاری ندارم. با دنیا هیچ کاری ندارم. دنیا بهم اون مدالی که کوهن می‌گه رو بدهکاره نه؟ از دنیا طلبی ندارم. می‌خوام ذوب بشم و برم توی زمین. می‌خوام برم توی زمین، الان، این‌جا، این گوشه‌ی خونه، دیگه هیچ چیزی که این رو رخ می‌ده رو نمی‌خوام. 

۲۰ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۷
The Selenophile

?Are you waiting in the cold

برمی‌گردم پشت میز می‌شینم. انگشتام راحت خم نمیشن و یه‌کم سرخ شده‌ان. جزئیات نامرئی از بیرون. دستامو می‌آرم نزدیک لبام که ها کنم. پشیمون می‌شم. یادم می‌افته که خوشم می‌آد از سرما و ردش. دیشب خوابت رو دیدم. قرار بود هم رو ببینیم و من کنج ضلعی که در ورودی اون‌جا روی اون بود واستاده بودم منتظرت. اومدی تو و پریشون بودی و رفتی سمت پله‌ها که بری طبقه پایین. خواستم صدات کنم ولی جون نداشتم. این یه لحظه نبود. دیدی کیفیت گذر زمان بعضی وقتا توی خواب نامعموله؟ از لحظه‌ای که وارد دامنه دیدم شدی تا لحظه‌ای که تو پله‌های منتهی به زیرزمین تصویرت با لباس چهارخونه سبز سورمه‌ایت محو شد هزارسال گذشت و انگار هزارسال می‌خواستم صدات کنم ولی جون نداشتم. شبیه کابوس چندبار تکرارشده‌ی جیغ کشیدن بی‌صدام نبود. نه. نتونستم زبونم رو توی دهنم حرکت بدم و بین لبام فاصله‌ای ایجاد کنم. تو این‌جارو نمی‌خونی‌. من این‌جا واسه‌ی تو می‌نویسم. خسته‌م. شبیه کسی که هزارسال در آستانه‌ی ورود به جایی ایستاده و نتونسته کسی که قرار بوده ببینه‌‌ش صدا کنه. نتونسته و فک کرده شاید سرش رو بچرخونه. فک کرده شاید وقتی از پله‌ها برگرده بالا ببینه‌ش. امیدِ بی‌رمق. چجور وسایلم رو از روی میز جمع کنم؟ چطور صدای گاس بلک رو قطع کنم؟ چطور دفترم رو ببندم؟ همه‌ی این‌ کارها تو این لحظه وزن دارن. دلم می‌خواد سرم رو بذارم روی میز و ناپدید شم. آخ. دلم می‌خواد هیچ کسی منو نبینه. حتی تو؟ گمونم. گمونم. 

۱۰ آذر ۰۴ ، ۱۷:۴۸
The Selenophile