.

نفس بکش بسه کشتن-

صدای شبکه مستند می‌آد. چشمام می‌سوزه و توی کتف و پشت پام گرفتگی دارم. امروز از بعد چندتا نفس عمیقی که واسه آوردن ذهن‌ها به این‌جا و اکنون کشیدیم تا قبل نفس‌های عمیق توی مدیتیشن آخر جلسه، آدما درمورد کشتار و کشته‌ها حرف زدن. در حالی‌که سعی می‌کردن آگاه شن به کشش خوشایندی که توی عصب سیاتیکشون رخ می‌ده، مثلا. از جور حرف زدنشون عصبی شدم. از زدن حرفایی در مورد محدودیت تعداد نفرات مجاز برای برگزاری مراسم ختم و بعد خم شدن به جلو در‌حالی‌که شکم رو منقبض کرده‌ای که مهره‌های پشت کمر تا جای ممکن گرد نشن. احساس می‌کنم داریم حساسیتمون رو نسبت به جنایت از دست می‌دیم‌. می‌دونم که ناگزیره وقتی جنایت رزق روزمره‌مونه ولی دونستن طبیعی بودنش از درد مشاهده‌ش کم نمی‌کنه چیزی. مامان داره به بابا توضیح می‌ده ذره‌بین چیه. من حرفی نزدم. هیچی نگفتم و به آینه روبروم نگاه کردم و هیچی ندیدم. آخرای جلسه فکر کردم شاید آدمارو ترسونده باشم با سکوتم. گریه‌ داشتم. می‌خواستم دوجلسه‌ی پشت هم بمونم اون‌جا و آگاهی و کوفت رو توی قسمت‌های مختلف تنم حس کنم که چیزی غیر این رو حس نکنم ولی ترسیدم بمونم و گریه کنم. ترسیدم در حالی‌که دارم پاهام رو بدون این‌که زانوم خم بشه می‌کشم سمت سینه‌م گریه کنم. راه افتادم سمت خونه و فکر کردم به این‌که کجای تنم از کجا منعطف‌تره و زور کجا از کجا کمتره و این‌ها. فکر کردم همه‌ی این جزئیات بی‌اهمیت پیرامون کیستی‌م باهام می‌میرن‌. درواقع فکر کردم به تن‌هایی که زیر خاکن. فکر کردم به جزئیات اون تن‌ها. به این‌که موبیلیتی کجای اون‌ها کمه و توی چه حرکتی ممکنه دچار گرفتگی بشه. فکر کردم به تجربه‌ی جابجا شدن نفس در اون تن‌ها. به وورد هوا توی دم و خروج هوایی که یه‌کم گرم‌تره در بازدم. فکر کردم به تن‌هایی که دیگه هوا توشون در رفت‌و‌آمد نیست و سینه‌هایی که دیگه نمی‌شه به انبساطشون موقع عمیق نفس کشیدن آگاه شد. و فکر کردم به نفس. فکر کردم به آگاهی. فکر کردم به گلوله. فکر کردم به جا گرفتن گلوله توی تن. فکر کردم به زخم. به عمق زخم. فکر کردم. فکر کردم. بین راه دیدم توی یه کوچه‌ای پشت خونه چیچی ترحیم؟ رو دیواره و یکی دوتا مرد و یکی دوتا زن سیاه‌پوش واستاده‌ن دم در. واستادم. فکر کردم به تجربه‌ی دیدن. به رنگ. به شکل ادراک رنگ تو سیستم بینایی. بعد نگاه کردم به سیاه تن آدما. فکر کردم به سیاهی. به کبودی. به رنگ پریدگی. به زردی. آخ. به رنگای تن. به تفاوت رنگای تن زنده و تن مرده و تن کتک‌خورده و تنِ آخ. آخ.

۲۵ دی ۰۴ ، ۲۳:۵۴ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
The Selenophile

آستانه*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۳۰ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۶
The Selenophile

You said we have all day

می‌گم فکر نمی‌کنم هیچ وقت با کسی حرف بزنم در مورد این‌که چرا و چی شد. گمونم چون به کسی ربطی نداره. کف آشپزخونه دراز کشیده‌م و نمی‌دونم‌ چایی چندمم. بوی قرمه‌سبزی می‌آد. گازو خاموش کردم که صدای جوشیدنش قاطی صدای خوردن بارون به پنجره نشه. هوا ابره. نور کمه. کسی توی خونه نیست. شنیتسلر نوشته: "در حالی‌که با نگاه از ماری می‌خواست نزدیک‌تر بیاید_"، سرم‌ رو می‌ذارم روی دستم. موهام خیسن. چاییم سرده. می‌خوام چشمامو ببندم و نگاهی رو تصور کنم که از کسی می‌خواد نزدیک‌تر بیاد. سعی می‌کنم اون‌جور کنم که که توی شاواسانا می‌گن. اون‌جور که با بازدم وزن خودتو می‌سپری به زمین. می‌خوام ذوب بشم و حس کنم دارم از شکم وارد زمین می‌شم. می‌خوام ذوب بشم و وزن و شکل نداشته باشم. می‌خوام صدا نداشته باشم. یه‌چیزی توی این رخوت هست. یه چیزی که می‌خوامش و بابت خواستنش حس بدی ندارم. بعد on the level رو قاطی صدای پشت پنجره می‌کنم. با دنیا کاری ندارم. با دنیا هیچ کاری ندارم. دنیا بهم اون مدالی که کوهن می‌گه رو بدهکاره نه؟ از دنیا طلبی ندارم. می‌خوام ذوب بشم و برم توی زمین. می‌خوام برم توی زمین، الان، این‌جا، این گوشه‌ی خونه، دیگه هیچ چیزی که این رو رخ می‌ده رو نمی‌خوام. 

۲۰ آذر ۰۴ ، ۱۳:۲۷
The Selenophile

?Are you waiting in the cold

برمی‌گردم پشت میز می‌شینم. انگشتام راحت خم نمیشن و یه‌کم سرخ شده‌ان. جزئیات نامرئی از بیرون. دستامو می‌آرم نزدیک لبام که ها کنم. پشیمون می‌شم. یادم می‌افته که خوشم می‌آد از سرما و ردش. دیشب خوابت رو دیدم. قرار بود هم رو ببینیم و من کنج ضلعی که در ورودی اون‌جا روی اون بود واستاده بودم منتظرت. اومدی تو و پریشون بودی و رفتی سمت پله‌ها که بری طبقه پایین. خواستم صدات کنم ولی جون نداشتم. این یه لحظه نبود. دیدی کیفیت گذر زمان بعضی وقتا توی خواب نامعموله؟ از لحظه‌ای که وارد دامنه دیدم شدی تا لحظه‌ای که تو پله‌های منتهی به زیرزمین تصویرت با لباس چهارخونه سبز سورمه‌ایت محو شد هزارسال گذشت و انگار هزارسال می‌خواستم صدات کنم ولی جون نداشتم. شبیه کابوس چندبار تکرارشده‌ی جیغ کشیدن بی‌صدام نبود. نه. نتونستم زبونم رو توی دهنم حرکت بدم و بین لبام فاصله‌ای ایجاد کنم. تو این‌جارو نمی‌خونی‌. من این‌جا واسه‌ی تو می‌نویسم. خسته‌م. شبیه کسی که هزارسال در آستانه‌ی ورود به جایی ایستاده و نتونسته کسی که قرار بوده ببینه‌‌ش صدا کنه. نتونسته و فک کرده شاید سرش رو بچرخونه. فک کرده شاید وقتی از پله‌ها برگرده بالا ببینه‌ش. امیدِ بی‌رمق. چجور وسایلم رو از روی میز جمع کنم؟ چطور صدای گاس بلک رو قطع کنم؟ چطور دفترم رو ببندم؟ همه‌ی این‌ کارها تو این لحظه وزن دارن. دلم می‌خواد سرم رو بذارم روی میز و ناپدید شم. آخ. دلم می‌خواد هیچ کسی منو نبینه. حتی تو؟ گمونم. گمونم. 

۱۰ آذر ۰۴ ، ۱۷:۴۸
The Selenophile

چقدر تو طول کشیدی،

صبح که اومدم از اتاق بیرون یه خانومی روی فرشای روی هم لوله‌شده‌ی تازه‌شسته‌شده‌ی اتاقا نشسته بود صبحونه بخوره. به مامان زنگ زدم و گفتم بلیتای چهارشنبه پرن. گفت می‌گن دوباره می‌خوان بزنن. گفتم اگه بخوان اولین نفر به من و تو نمی‌گن. یه‌چیزی تو گلوم بود. منتظر مترو شدم. سوار شدم. چی گوش می‌دادم؟ این آهنگ منتشرنشده‌ی او و دوستانش که تو کانال ریحانه پیداش کردم. رسیدم شرکت. نشستم و یه‌کم کار کردم. سه‌چهار بار پاشدم چایی‌مو پر کردم. هربار نگاه کردم به "پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد"ی که نوشته روی زیرلیوانی و نذاشتم این جمله توی سرم برسه باد مارا با خود خواهد برد. بعد دیدم توی گلوم و سینه‌م گره دارم. نمی‌دونستم چرا. من خودمو بلد نیستم. من هنوز خودمو بلد نیستم و این هنوز درد داره چون اندازه هیچی واسه این تقلا نکرده‌ام این سال‌ها، بعد زورمو جمع کردم و گزارش کارامو دادم و پاشدم که برم یه‌جایی قایم شم و چایی بخورم. بعد ترسیدم. ترسیدم با خودم تنها شم. ترسیدم یه‌چیزی بترکه‌. رفتم دنبال ریحانه. نبود. اومدم بالا، چایی ریختم. گرمه، گوشه‌ی روف این‌جا قایم شدم و نمی‌دونم از کجا بوی سیگار می‌آد. نمی‌خواستم با خودم تنها شم. ترسیدم. بیانو باز کردم. وبلاگ سپیده رو خوندم. ایرپادم پایین بود. آهنگ منتشرنشده‌ی او و دوستانش رو پلی کردم و شروع کردم به نوشتن اینا. چون نمی‌خوام الان با خودم تنها شم. من خودمو بلد نیستم. من هنوز این گره‌ی توی گلومو بلد نیستم. من هنوز این تنش توی سینه‌م رو بلد نیستم. من هنوز این تناقضارو بلد نیستم. این قایم شدن و نوشتن برای خونده‌شدنِ همزمانو مثلا. سروکله زدن با این میل گه‌گاهِ خزیدن به ته انزوارو. این احساسِ غربت که یهو استخونامو می‌سوزونه. پریروز، غروب، از در شرکت تا ایستگاه دوم مترو گریه کردم. نمی‌دونستم دقیقا چرا. من هنوز گریه‌هامو بلد نیستم. و این هنوز، آخ نمی‌دونی چقدر درد داره.

۱۱ تیر ۰۴ ، ۱۱:۵۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
The Selenophile

?would you help me to carry the stone

من نمی‌تونم درداتو درمون کنم. هربار که تماشات می‌کنم وقتی حواست نیست و ذهن لعنتیم تصمیم می‌گیره تورو نه اون‌جا و تو اون لحظه که توی لحظات زیادی که از سر گذروندی ببینه، هربار که به این فکر می‌کنم که چه رنجایی کشیدی، هربار که فکر می‌کنم چه صورت‌بندی‌ از خودت و دیگران و واقعه ساختی و با اون رنج کنار اومدی، هربار که شبیه بچه کوچولوها رفتار می‌کنی و نمی‌فهمی و می‌ترسی، هربار، هربار، هربار یه‌دور می‌میرم چون من نمی‌تونم درداتو درمون کنم. دستم به اون زمان و مکان لعنتی‌ای که توش تنها بودی نمی‌رسه. دستم نمی‌رسه و نمی‌تونم تورو به اونجا وصل کنم. می‌ترسم. نه اندازه خودت، نه اندازه‌ای که آدم می‌ترسه وقتی قراره به تاریک‌ترین روزای خودش وصل شه، نه اندازه‌ای که آدم می‌ترسه وقتی می‌خواد به ترس و ضعف و آسیب‌پذیریش اجازه وجود داشتن بده، نه اون‌قدر ولی می‌ترسم و حتی نمی‌دونم وقتی یه مکانیزمی چهل‌وچندسال واسه آدم کار کرده، دیگه اصلا می‌تونه که به عنوان یک مکانیزم دیده بشه و نه بخشی از کیستی آدم از نگاه خودش؟ نمی‌دونم اصن خوبه که آدم به لایه‌های عمیق‌تری از خورش وصل شه؟ نمی‌دونم. من هیچی نمی‌دونم و می‌دونم نمی‌تونم درداتو درمون کنم. دردای تورو و همه‌ی بقیه کسایی که دوسشون دارمو و احتمالا حتی خودم. بعد این نتونستن، این پیچیدگی چیزایی که باعث می‌شن تو این‌طوری که الان، روزمره‌ترین و معمولی‌ترین کاراتو کنی به شکل روزمره و معمولی‌ای، این سنگینی، این کهنگی، آه. این‌که روبروت وایمیستم و می‌دونم تو خی‌لی دوری، که یه قسمت بزرگی از تو اینجا نیست، من نمی‌تونم ببینمش، تو هم نمی‌تونی ببینیش، که یه قسمت بزرگی از تو پخش و پلاست تو تاریخ زیستنت و شاید ترسیده، شاید تحقیر شده، شاید غم داره و آه، هنوز، هنوز ترسیده، هنوز غم داره و من و تو، هیچ‌کدوممون این‌جا و الان دستمون بهش نمی‌رسه، این، این منو خفه می‌کنه. تماشای رنج کشیدن و بغض و غصه‌ی بچه‌ها منو خفه می‌کنه. و من، هر گورستونی که باشم، حتی اگه برم پایین کمد دیواریم بشینم و درو ببندم، باز، کلی بچه همون‌جان که رنجور و بی‌پناهن. تومن. و این. این که یه بچه‌ای بترسه و کسی بغلش نکنه. این‌که یه بچه‌ای نفهمه و کسی باصبر و مهر براش توضیح نده. این‌که بچه‌ای نتونه گریه کنه. این‌که بچه‌ای نتونه بخنده. این‌که بچه‌ای نتونه بچه باشه. این. این منو خفه می‌کنه.

۲۵ بهمن ۰۳ ، ۱۲:۰۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
The Selenophile

و لمس می‌کنی آن‌چه من لمس می‌کنم و این‌گونه دست‌هایمان به هم می‌رسد.

آسمون سرخه و برف میاد. بابا آخر شب برام آب‌هویج گرفت. آب‌هویج مزه مریضی می‌ده از روزای سرماخوردگی بچگی تا حالا ولی امشب یه‌جور دیگه بود. علی از اتاق در میاد و اولین چیزی که می‌تونه رو به عنوان گل برمی‌داره و میگه اینو بگو و دستاشو می‌پیچونه بهم. بیشتر وقتا درست می‌گم نه چون دستاشو خوب به هم نمی‌پیچونه، چون از چشمای خنگولش اون لحظه که دوتا دستشو میاره جلو میشه فهمید لحظه آخر چکار کرده. می‌گه شانسی می‌گی. کی می‌دونه. چی دارم می‌نویسم؟ خورش کرفس مامان مزه بهشت میده. خورش کلا جادوییه. کلی چیزو می‌ریزی تو قابلمه و اونا باهم می‌پزن و تبدیل میشن به، چی دارم می‌نویسم؟ گزارش. گزارش صبح بیدار شدن تو خونه‌ای که سجاده مامان نزدیک پنجره هالش پهنه و علی توی اتاقت قایم میشه که وقتی رفتی تو سکته‌ات بده و شب خوابیدن کنار خرس کوچولوی شبای خیلی از تنهایی و تاریکی ترسیدن بچگی و چرا می‌نویسم؟ چون حالم خرابه و لب‌تاپو که بستم و تو سرم گفتم گوربابای پیمایش پست اوردر این درخت کوفتی و کنکور کوفتی و رفتم مسواک بزنم، یهو، یهو؟ توم خالی شد. یهو نمی‌دونستم معنی چی چیه. نمی‌دونستم چی به چی بنده. چی واقعیه. یهو انگار هیچی نداشتم و انگار همه چیزی که هست تو دنیا نمی‌تونست این هیچیو پرکنه. چی دارم می‌گم؟ کی می‌دونه ذهنم فقط داره کلمه به هم می‌بافه یا معنایی توی این جمله‌های آخرم هست؟ پی‌ام‌اسم و شانسی می‌گم و پرت‌وپلا ولی چرا می‌گم؟ این امید لعنتی به این‌که میشه از اینجا، از این سیاه‌چاله‌ی درون که تهشو خود آدم نمی‌تونه ببینه، راهی برد به بیرون، دست از سر آدمی برمی‌داره هیچ‌وقت؟ این تمنای کوفتی از خود درآمدن، لمس کردن، برخورد کردن با چیزی بیرون خود، این چی دارم می‌گم؟ مه‌عه. پشت پنجره‌ام مه‌عه و چراغا خاموشن و دیگه لازم نیست تا صبح چراغی روشن بمونه چون دیگه تو این خونه کسی از تاریکی نمی‌ترسه. پس چی داره می‌گه؟ پس چرا می‌گه؟

۲۰ بهمن ۰۳ ، ۲۳:۴۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
The Selenophile

و من این‌طوری بودم که وا سیسی!

مطمئن نیستم واقعا با آدمایی که امشب سعی کردم الگوریتم تولید توییت‌هاشونو پیدا کنم و با تقلید اطوارشون مسخره‌بازی درارم تو اتاق فرقی دارم یا نه. مطمئن نیستم یادداشتای این وبلاگ نسبت به اون توییتا، قربون خودم برم، قربون خودم برید رو پیچیده‌ان تو لایه‌های یکم پیچیده‌ترو هوشمندانه‌تری یا چیزهایی در اساس متفاوتن. مطمئن نیستم چی با چی فرق می‌کنه و اصن چیزی با چیزی فرق می‌کنه؟ که چون نیک بنگری همه، در همه زمینه‌ها دارن یک کار نمی‌کنن و صرفا تلقی‌ها و برساختای متفاوتی رو نسبت نمی‌دن به اون یک؟ که یعنی اون شب که اون تلاشو کردم برای غصه خوردن و دیدم دارم غصه نمی‌خورم و دیدم که غصه‌ی اصلیم از چیه، فک کردم اگه بخوام بدجنسانه‌‌ترین روایتی رو معیار قرار بدم که توش دیگری از انسانیت و ارزش و پیچیدگی و باه باه خالیه و اندازه‌ی گمان من فرض شده، من چیزی غیر همون گمانم؟ همین الان یکی تو خیابون عربده می‌کشه و تو سرم می‌پرسم همین الان من دارم کاری غیر این می‌کنم؟

۲۴ دی ۰۳ ، ۰۰:۳۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
The Selenophile

Maybe on the Moon

امروز ۲۳آذره. توی تخت دراز کشیدی و به‌نظرت میاد رسوندن تمرین گیم تئوری هم کار زیادی‌ایه واسه امروز، چه برسه به درس خوندن واسه کنکور. سه یا چهارمین چاییت رو می‌خوری و همزمان اون دوصفحه‌ای که گلی نوشته رو برای بار نمی‌دونم چندم می‌خونی. صبح آرومیه. دیروز همین موقعا داشتی یه دعوای واقعی می‌کردی‌. این خشونت‌ناپرهیزانه‌ترین دعوای زندگیت به عنوان یک دوست بود. بعدش که تنها شدی، چایی ریختی و همزمان سعی کردی گریه‌ات نگیره. بعد گریه‌ات گرفت و گفتی باورم نمی‌شه. دیروزش، دیروزش که داشتی اون وویس چهار دقیقه‌ای رو گوش می‌دادی از کسی که یه روزی تحت عنوان بزرگتر بهش اعتماد داشتی هم همینو گفتی. سعی کرده بودی گریه‌ات نگیره. گریه‌ات که تموم شده بود در جوابش گفته بودی حرفاش چقدر بی‌اعتبارن برات. خواسته بودی که شجاع باشی. ترسیده بودی. آدما وقتی احساس خطر می‌کنن خیلی ترسناک می‌شن. می‌تونن انگشت کنن توی زخمی که یه روزی خودت نشونشون دادیش. آدما وقتی احساس خطر می‌کنن خیلی چیزارو یادشون می‌ره. خیلی چیزا که شاید دیگه هیچ وقت یادشون نیاد. دیشب تو خواب، یه فضای کهکشانی وجود داشت که وقتی خیلی روی موضوعی تمرکز می‌کردی واردش می‌شدی. بعد اونجا یک شکل جالبی از ادراک وجود داشت. یه جور نقشه سه‌بعدی از ماجرا می‌دیدی. توی یکیش که یادت مونده خروجی‌های حاصل از انتخاب کردن فیچرای مختلفی از یه تصویر واحد شکل یه مارپیچ عمودی کنار هم بودن. یه صدایی بهت گفت از بین همه‌ی اینها، که در واقع میشه گفت هر کدوم همون تصویر ولی از منظر خاصی‌ ان، تو فقط این دوتارو دیدی. اون دوتا تصویری که من دیده بودم خیلی باهم فرق داشتن و گمونم به نظر صدا حق داشته بودم که گیج بشم و نفهمم کدوم واقعیت داشته. بهرحال صدا می‌گفت هردوش واقعیت داشته و هیچ کدوم همه واقعیت نبوده. واقعیت، اون ستون مارپیچی توی بی‌نهایت فضا بود. خلاصه صبح خوب و آرومیه نسبت به دو روز گذشته. می‌خوای بری دماوند بشینی و از عموشلبی کتاب بخونی. می‌خوای جواب این دوصفحه رو حالاحالاها ندی و دیر نشه. می‌خوای یادت بره چجوری یکی دستشو تا آرنج وارد مغز و زندگیت کرده تحت عنوان درمان. می‌خوای بخوابی و وارد اون فضای بین ستاره‌ای شی. کاش بخوابی و وارد اون فضای بین ستاره‌ای شی.

۲۳ آذر ۰۳ ، ۱۱:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
The Selenophile

باد مارا با خود خواهد برد.

اگه قراره تبدیل بشیم به خموده‌های رنجور خسته‌ی مشوش بدبینی که از زندگی و زندگان طلبکارن، اگه قراره غرغروهای از هم‌بیزاری بشیم که با تحقیر هم ساعتای کنارهم بودنمون رو بگذرونیم، اگه گریزی نیست از فرو رفتن تا گردن توی واقعیت سگ‌دو زدن برای پول و ایجاد امکان زنده موندن، اگه قراره پولو واسه اضطرابایی که کاشته‌ان تو جونمون خرج کنیم نه چیزی که خوشحالمون کنه، اگه قراره قند تو دلمون آب نشه از دیدن بچه‌ها تو خیابون، اگه قراره پیراشکی شکلاتی دور انقلاب وصلمون نکنه به بهشت عدن، می‌دونی عزیز من؟ اگه تهش سرخوردگی و رنجوری و خشم و اضطراب و جنگ و جنگ و جنگه، اگه چاره‌ای نیست، اگه دیر یا زود قراره هممونو سیل ببره و رنگایی که دم صبح یا بعد غروب از آسمون یاد گرفتیمو یادمون بره، بذار لاقل اینجا، امروز، یه‌کم واستیم. بذار عقب بندازیم سرنوشت شاید ناگزیر شوم رو. بذار اینجا، عضله های صورتمون درد بگیره از خنده وقتی مزه ثعلب زیر زبونمونه. بذار بلند بلند آواز بخونیم و تو خیابون راه بریم. بذار واسه همه بچه‌ها دست تکون بدیم. بذار قبل رسیدن به میدون کتاب بغضامونو با همه وجود گریه کنیم. بذار بترسیم. بذار قلبمون بیخودی تند بزنه. بذار نگاش کنیم تا آروم شه. بذار دردمون بیاد. بذار زنده باشیم عزیز من‌. بذار تا وقتی جون بودن داریم باشیم. می‌دونی چی میگم؟ فروغ می‌گه لحظه‌ای و پس از آن هیچ. اینو دارم می‌گم عزیز من. می‌گم پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد و زمین دارد باز می‌ماند از چرخش! می‌گم دست هایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش‌های لب‌های عاشق من بسپار چون، باد مارا با خود خواهد برد...

۰۶ مهر ۰۳ ، ۰۱:۱۹ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
The Selenophile