صدای شبکه مستند میآد. چشمام میسوزه و توی کتف و پشت پام گرفتگی دارم. امروز از بعد چندتا نفس عمیقی که واسه آوردن ذهنها به اینجا و اکنون کشیدیم تا قبل نفسهای عمیق توی مدیتیشن آخر جلسه، آدما درمورد کشتار و کشتهها حرف زدن. در حالیکه سعی میکردن آگاه شن به کشش خوشایندی که توی عصب سیاتیکشون رخ میده، مثلا. از جور حرف زدنشون عصبی شدم. از زدن حرفایی در مورد محدودیت تعداد نفرات مجاز برای برگزاری مراسم ختم و بعد خم شدن به جلو درحالیکه شکم رو منقبض کردهای که مهرههای پشت کمر تا جای ممکن گرد نشن. احساس میکنم داریم حساسیتمون رو نسبت به جنایت از دست میدیم. میدونم که ناگزیره وقتی جنایت رزق روزمرهمونه ولی دونستن طبیعی بودنش از درد مشاهدهش کم نمیکنه چیزی. مامان داره به بابا توضیح میده ذرهبین چیه. من حرفی نزدم. هیچی نگفتم و به آینه روبروم نگاه کردم و هیچی ندیدم. آخرای جلسه فکر کردم شاید آدمارو ترسونده باشم با سکوتم. گریه داشتم. میخواستم دوجلسهی پشت هم بمونم اونجا و آگاهی و کوفت رو توی قسمتهای مختلف تنم حس کنم که چیزی غیر این رو حس نکنم ولی ترسیدم بمونم و گریه کنم. ترسیدم در حالیکه دارم پاهام رو بدون اینکه زانوم خم بشه میکشم سمت سینهم گریه کنم. راه افتادم سمت خونه و فکر کردم به اینکه کجای تنم از کجا منعطفتره و زور کجا از کجا کمتره و اینها. فکر کردم همهی این جزئیات بیاهمیت پیرامون کیستیم باهام میمیرن. درواقع فکر کردم به تنهایی که زیر خاکن. فکر کردم به جزئیات اون تنها. به اینکه موبیلیتی کجای اونها کمه و توی چه حرکتی ممکنه دچار گرفتگی بشه. فکر کردم به تجربهی جابجا شدن نفس در اون تنها. به وورد هوا توی دم و خروج هوایی که یهکم گرمتره در بازدم. فکر کردم به تنهایی که دیگه هوا توشون در رفتوآمد نیست و سینههایی که دیگه نمیشه به انبساطشون موقع عمیق نفس کشیدن آگاه شد. و فکر کردم به نفس. فکر کردم به آگاهی. فکر کردم به گلوله. فکر کردم به جا گرفتن گلوله توی تن. فکر کردم به زخم. به عمق زخم. فکر کردم. فکر کردم. بین راه دیدم توی یه کوچهای پشت خونه چیچی ترحیم؟ رو دیواره و یکی دوتا مرد و یکی دوتا زن سیاهپوش واستادهن دم در. واستادم. فکر کردم به تجربهی دیدن. به رنگ. به شکل ادراک رنگ تو سیستم بینایی. بعد نگاه کردم به سیاه تن آدما. فکر کردم به سیاهی. به کبودی. به رنگ پریدگی. به زردی. آخ. به رنگای تن. به تفاوت رنگای تن زنده و تن مرده و تن کتکخورده و تنِ آخ. آخ.